|
و خدایی که در این نزدیکی است ... |
|
|
ديه اش نصف ديه توست. و تو انقدر مردمک چشمهایت تنگ است که این واقعیات در آن نمیگنجد
و مجازات زنايش با تو برابر.
می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)
و هر روز :
او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد.
و قرنهاست که او :
عشق می کارد و کينه درو می کند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:5 توسط مسافر کوچولو |
بار مه سنگین تر از برف است
شانه های کاج میدانند....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:32 توسط مسافر کوچولو |
عشق معجزه بزرگی است در گلوی تو ای نیستان تنهایی من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تواون کوه بلندی که سرتاپاغروره
کشیده سربه خورشیدغریب وبی عبوره
توتنهاتکیه گاهی برای خستگی هام
تومی دونی چی میگم
توگوش میدی به حرفام
به چشم من
به چشم من تواون کوهی
پرغروری.بی نیازی.باشکوهی
طعم بارون.بوی رویا.رنگ کوهی
توهمون اوج غریب قله هایی
تودلت فریاده اما بی صدایی
تومثل قله های مه گرفته
منم اون ابردلتنگ زمستون
دلم می خوادبذارم سرروشونت
ببارم نم نم دلگیربارون
یه داستان بااحال و عجییییییییب
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من
خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و
حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد
صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از
راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما
نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و
ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را
که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم
این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را
برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال
را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم
راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی
چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق
سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال
را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را
زد.
مرد گفت:«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف
کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا
371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ
روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.
اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان
بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به
مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید
این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را
هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی
هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل
بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در
های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد.
دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که
منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و
باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب
نیستید!
.
.
.
.
.
.
![]()
![]()
![]()
(ادرس اون وبلاگه که ازش اینو برداشتم اینه اگه میخوای فحش بدی برو به خودش بده http://meshianehkereshmeh.blogfa.com/ )
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 9:59 توسط مسافر کوچولو |
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسمت یار ما بود
اون که سپریش به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش اواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جست جوی شقایق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید رو بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همرات ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفنی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده بر گرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط مسافر کوچولو |
تسلیت فوت نرگس ۴۸ روزه رو به جامعه هنری تسلیت می گوییم تسلیت
نرگس ۴۸ روزمون رو خاک کردیم اخرش هم نفهمیدیم سر چی بود که فوت کرد یعنی من که هیچی مامان و باباشم نفهمیدن من که کلی غصه دار شدم ![]()
اوه با کلی زحمت بالاخره پبچوندم مگه میذاشت بیام بیرووون مثلا اسم اون دخمه رو گذاشته شرکت مردم از بس با ملت حرف زدم اینم شد زندگی ؟ با کلی زحمت مقنعه ام رو ۲ سانت پاره کردم که هوا از این ور بره از اون ور در بیاد به همین راحتی انقدر حال داد که نگو
کلی لذت بردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:39 توسط مسافر کوچولو |
چه كسي با خود برده ذره اي از مال دنيا را
چه كسي پيمان بسته كه ببينه صبح فردا را
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:37 توسط مسافر کوچولو |
وقتي كسي رو دوست داري حاضري براش جونتو فدا كني... حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش كني...
به خاطرش داد بزني... به خاطرش دروغ بگي...
حاضري رو همه چي حتي رو دفتر زندگيت كه حالا پاره
پاره شده خط بكشي... خيلي چيزا رو مثل غرورت
ميشكني تا دلش نشكنه... اگه گفتي به اين چي مي گن؟
عشق
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:8 توسط مسافر کوچولو |
کاش می دانستم زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضاوت دادن وپژمردن نیست
زندگی خوردن وخوابیدن نیست
اضطراب وهوس ودیدن ونا دیدن نیست
زندگی جنبش وجاری شدن است
زندگی کوشش وراهی شدن است
از تماشا گه آغاز حیات تابه جایی که خدا می داند
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:38 توسط مسافر کوچولو |
ادم موفق ادمیه که به انتظار دیگرون نشینه و فقط و فقط از خودش انتظار داشته باشه
حله ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:22 توسط مسافر کوچولو |
کوچه ها باریکن
دوکونا بسته س
خونه ها تاریکن
طاقا شیکسته س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه
من نمیخوام کوچه باریک . دوکون بسته باشم و خنه تاریک باشم میخوام زنده باشم و زندگی کنم و خودم راه برم خودم تجربه کنم برم طرف اون چیزایی که یه عمری ازش منعم میکردن میخوام برم زمینه ممنوعه رو کشف کنم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:19 توسط مسافر کوچولو |
| ||||||